پندم داده بودی
نه امرم کرده بودی که سپید بمانم.
اما تا به خودم آمدم
دستهایم سیاه و تیره بود
حال که نه مار به خاطرم بود
نه شیطان ونه سیب.
یادم می آید آنروز در مسجد شجره
گفتند می بخشی و فراموش می کنی.
گفتند پاک و سپید می شوم.
دستهایم را نگاه کردم:
پاک پاک سپید سپید
حال که هم مار به خاطرم بود
هم شیطان
هم سیب!!!!!!!!
دارم غر می زنم
می گم دلم می خواست بیشتر بازی دلفین هارو تماشا می کردیم.
باید قایق رو متوقف می کردیم تا من سیر دریارو نگاه کنم.
قایقران می گه: اونوقت سیر می شدی و دیگه نمیومدی ولی اینجوری یه خورده که بگذره دوباره دلت می خواد برگردی.
یاد تو می افتم.
یادته می گفتی اگه خبلی عکس و فیلم از یه سفر داشته باشی دلت نمی خواد دوباره اونجا رو تجربه کنی.یه جور حس سیری و کافی بودن به مغزت مخابره می شه.
احساس می کنی برای تجدید خاطره مه قشنگ ماسوله باید عکسا و فیلماتو نگاه کنی اما در غیر این صورت زمان که بگذره احساس نیاز به تجدید خاطره پیدا می کنی. اونوقت دوباره بلند می شی می ری و توی اون هوا نفس می کشی...
آقای محترم
من احساس نیاز به تجدید خاطره جنابعالی دارم.
حالا چکار کنم؟؟!!!
----------------------------------------------------
به خودم گفتم باید یه چیزی بنویسم
مثل :ممنون که اومدی ممنون که یادت بودوقتی میگم من یه چیزی رو میخوام یعنی می خوام.
دفعه پيش كه در كوچه پس كوچه هاي زندگي گم شده بودم با خودم عهد كرده بودم كه اگر بيابمت رهايت نخواهم كرد.
گفته بودم دستهايت را محكم مي گيرم و هر كجا كه بروي مي آيم هر كجا كه با شي خواهم بود.
هر كه را دوست بداري دوست خواهم داشت و هر كه را دشمن بداري دشمن.
اما نمي دانم نمي دانم كجاي قصه از دستان تو جا ماندم.
نمي دانم در كدام لحظه حيات جاي پا ها يت را گم كردم.
حالا هي مي گردم هي مي گردم اما پيدايت نمي كنم.
مي دانم كه مي داني چه سخت است نداشتن تو
نه حتي دور بودن از تو
مي شود يك لطفي در حقم بكني ؟؟ مي شود تو پيدايم كني؟
اصلا مي شود اينبار تو دستم را رها نكني؟
مي دانم خواسته زيادي است اما مي شود ......
من آنقدر شيطان و بازيگوشم كه حواسم به هيچ چيز نيست مي شود تو حواست به من باشد؟
راستش فكر مي كنم سر به مهرترين آدمها هم اگر تو نگاهشان نداري با نيروي گريز از مركز انسان بودن به دوردست ها پرتاب مي شوند.
مي شود.؟؟؟
دکتر شریعتی می گوید اگر از خدا بخواهی آنگونه که کودکی از پدرش می طلبد بی توجه به شدنها و نشدنها بی توجه به داشتنها و نداشتنها از شما دریغ نخواهد کرد.
پس من از تو می خواهم من از تو می طلبم به درگاه تومی آیم گردنم را کج می کنم و نگاهم را به تو می دوزم.
دست دراز می کنم به سوی تو و از تو می خواهم.
خسته و وامانده
دست شسته از همه چیز و همه کس
همه کس
همه کس
نه نمی توانی مرا رد کنی نمی توانی به من بگویی نمی شود. چون من به جز تو کسی ندارم.
به جز تو چه کسی می تواند به من پاسخ دهد اصلا من چه کس دیگری را می شناسم.
یا مجیب من لا مجیب له
یا حبیب من لا حبیب له
یا شفیع من لا شفیع له
برگشتن به گذشته ممکن نیست اما میشه بعضی چیزهارو برگردوند.
فکر می کنم که باید برگردم.

عشقت زخاطرم رفت با خاطرات ديروز
چيزي نمانده از تو
, من پاك پاكم امروزاز ياد برده ام من
, هرچيز بين ما بوداز ياد برده ام من
,هر چه زتوبه جا بودحتي نمانده نامت بر بستر خيالم
مي جويمش كه گهگاه چيزي نهفته دارم
چيزي به خاطرم هست لبخند مي زدي تو
انگار شاخه اي گل پيوند مي زدي تو
آري به خاطرم هست گفتي هميشه هستي
گفتي نترس عشقم گفتي و عهد بستي
گفتي نمي روي نه
, حتي براي مردنگفتي گسستني نيست اين رشته توومن
گفتي خداي ما را تصميم ديگري نيست
بايد به دستش آورد عشق آيتي الهيست
تصوير دارم از تو
, تصوير چهره اي شادتصوير آنكه مي گفت من عاشقم چو فرهاد
تصوير آن كسي كه ميگفت مست مستم
تصوير آنكه مي گفت من تا هميشه هستم
تصوير مبهمي از لبخندهاي مرموز
آن مهرباني محض با حرفهاي پرسوز
تصوير چشمهايي از جنس جادوي نور
آن شعرهاي شيرين زيبا و گرم و پرشور
يك برگ ديگر اينجاست با خاطرات غمگين
يك سايه روشن تلخ با لحظه هاي سنگين
تصويري از من وتو يك روز
, يك دوراهيرفتن گسستن از عشق روزي پر از سياهي
تصوير نيمه خيسي از چشمهاي روشن
تصوير روشني نيست من بي توام تو بي من
من گريه مي كنم تو لب ميفشاري از غم
از پشت دود سيگار چشمان خيس و مبهم
تو مي روي تو بي من
, ما مي شويم بي همچيزي نمانده از تو
, نامت چه بود عشقم؟؟؟۴ بهمن ماه ۱۳۸۷

حالم خيلي خوبه وهمه چي روبراهه .زندگي بر وفق مراده آسمون خوشرنگ و ابيه وپاييز عزيزم مثل هميشه قشنگ و دوست داشتنيه
...اما همه اينا بهونه ست قصه چيز ديگه ايه
وقتي فكرشو مي كنم مي بينم که قصه چیز دیگه ایه
چيدمان آدمها و وقايع اطرافم منو به يه سمت هدايت مي كنه
هر جور كه فكر مي كنم نمي تونم جور ديگه اي تعبيرش كنم
من و خدا آشتی کردیم.
دلم تنگ است
دلم براي دستهاي تو تنگ شده
دلم براي آغوش تو تنگ شده
دلم براي بوسه هاي تو تنگ شده
دلم براي رويايي كه تو را داشت تنگ شده
دلم برايت تنگ شده ...
وداع می کنم باتو
با تمام امیدها و آرزوهایت
با تمام قصه ها و غصه هایت
وداع می کنم باتو
که در تو بسیار گریستم و خندیدم
که در لحظه هایت شادمانی ها کردم
و سوگواریهی بر پای داشتم.
وداع می کنم
با تمامی لحظه هایت
با تمامی لحظه هایت
تو را رها می کنم
آنچنان که تمامی سالهای زندگیم را رها کرده ام.
و خودم را رها و در باد حس میکنم
بی هیچ تعلقی به خاطره ها.
می دانم
می دانم
که با خاطره های مختلف با لحظه های خوب و بد با گذشته و هر انچه و هر انکه در گذشته ام بوده این چنین هستم
اما باز رهایشان می کنم.
آنچیز که باید بماند خواهد ماند.
آنچیز که باید جای پایش را در روحم گذاشته باشد گذاشته است.
پس اینک خود را به آغوش تو می سپارم که تازه ای
که آمده ای تا لحظه های شادمان خویش را نثارم کنی!
که شادی و خوشبختی و بهروزی را در تو تجربه کنم.
خوش آمدی!
خوش آمدی!
باید فکرشو می کردی!
که وقتی به نبودنت عادت کنم
برگشتنت مشکل می شه!
باید فکرشو می کردی!

اگرچه مست شرابم مرا صدا بزنید
اگرچه پرتب و تابم مرا صدا بزنید
مرا رها بکنید از این اسارت تلخ
من از سلاله آبم مرا صدا بزنید
در این کویر منم سپرده تن به زمین
نداده دل به سرابم مرا صدا بزنید
نشسته ام به کویری که پرزبی برگیست
اگر چه خشک و خرابم مرا صدا بزنید
اگرچه تیره و تارم اگر چه بی نورم
نشسته ام که بتابم مرا صدا بزنید
تمام شب گشتم به جستجوی شفق
پی سپیده نابم مرا صدا بزنید
تمام چلچله ها ز خانه ام رفتند
مرا که رفته به خوابم مرا صدا بزنید
سکوت خواهم کرد صبور خواهم بود
اگرچه پرتب و تابم مرا صدا بزنید

گاهی وقتها لازم است برای یک عزیز از دست رفته سوگواری کنی!
سوگواری نه برای از دست رفته که برای از دست داده مفید است.
نمی دانم
نمی دانم چرا سوگواری من برای تو تمام نمی شود.
نمی دانم کدام تکه از تو در من جا مانده است
که قصه رفتن تو تمام نمی شود.
لباس مشکی عزایم را خیلی وقت است از تن دراورده ام
اما دلم هنوز سیاهپوش است.
و من منتظرم
منتظرم تا دوباره قلبم لبخند بزند.
چه گناه بزرگی!
شاید هرگز ندانی که چه آسان چه گناه بزرگی را مرتکب شدی
قلب من لبخند را از یاد برده است.
قلب من یخ کرده است
و من با تمام مهربانیهایم هم نمی توانم تو را ببخشم.
می بینی؟
می بینی اشکهای من تمام نمی شود
اشکهای من تمام نمی شود
سوگواری هنوز ادامه دارد...
دستهایت را فراموش کرده ام
چشمهایت را هم
صدای آرامت را
و زمزمه هایت را
اما زخم قلبم فراموش نمی شود
دردهایم فراموش نمی شوند
سوگواری هنوز ادامه دارد...
می چرخم
می چرخم
سرعت چرخشم را زیاد می کنم
می خواهم نیروی گریز از مرکز همه افکارم را ا زمن دور کند.
می خواهم به لحظه قبل از تو برگردم.
می خواهم در مسیر زندگیم تو را ندیده باشم.
نگریسته باشم
سوگواری نکرده باشم
می خواهم به لحظه قبل از تو برگردم.
درست به لحظه قبل از تو...
مثل همیشه با یک سلام آغاز شد
با یک حال شما چطور است
با یک دلم برایتان تنگ می شود.
مثل همیشه فقط یک کمی شیطنت بی ضرر وجود داشت .
کمی زیرکی زنانه
و کمی لبخند.
دیریست در دلم /جز چشمهای تو /نقشی نرسته است.
دیریست این دل کوچک /به جز تو را/ از یاد برده است..
دیریست نازنین
هر روز انتظار/هر روز خواهش بودن کنار تو /هر روز خواهش لمس تو و دستهای تو.
دیریست نازنین
یک اشتیاق کودکانه مرا مست می کند/احساس گم شدن /در چشمهای تو!
احساس روشن/ در تو فنا شدن/ از خود رها شدن.
دیریست نازنین...دیریست نام تو را مشق میکنم/ در لحظه های خود