
|
شبیه باد همیشه غریب و بی وطن است
چقدر خسته و تنها، چقدر مثل من است کتاب قصه پر از شرح بی وفایی اوست
اگرچه او همه ی عمر فکر ما شدن است چه فرق می کند عذرا و لیلی و شیرین؟
که او حکایت یک روح در هزار تَن است قرار نیست معمای ساده ای باشد:
کمی شبیه شما و کمی شبیه من است کسی که کار جهان لنگ می زند بی او
فرشته نیست، پری نیست، حور نیست؛ زن است مژگان عباسلو |
بی فایده بود
تمام تلاشهای ما بی فایده بود.
ما هم مثل همه شدیم.
باران بهانه بود
آسمان را هوس بوسه زدن بر خاک است.
(یه اس ام اس که من توی همه روزای بارونی هی می خونم و هی می خونم......)
--------------------------------------------
چند وقت بود دلم برای برگشتن تنگ شده بود.

دلم گر م خداوندی است
که با دستان من گندم
برای یاکریم خانه می ریزد.
چه بخشنده خدای عاشقی دارم.
که می خواند مرا
با آنکه می داند گنهکارم!!
دلم گرم است می دانم
بدون لطف او تنهای تنهایم.
تو ای زیباترین ای دوست
برایت من خدارا آرزو دارم
برایت عاشقی را آرزو دارم.
دلم گرم خداوندی است....
گاهی وقتا یه اس ام اس جوری وجودتو گرم می کنه که احساس آرامش می کنی.
گاهی وقتا پیام دوستی خدا از گوشی تلفن همراهت بهت ارسال می شه!!!
چند روزه دارم به خودم نگاه میکنم و دنبال یه راه چاره می گردم.
چند روزه که دلم هوای اینجا و اون رویا رو کرده.
چند روزه دلم برای خودم تنگ شده. راستشو بگم دلم برای بعضیا هم تنگ شده.
*می گویند /مرا آفریدند
از استخوان دنده چپ مردی /به نام آدم
حوایم نامیدند
یعنی زندگی
تا در کنار آدم
یعنی انسان /
همراه و هم صدا باشم
* می گویند
میوه سیب را من خوردم
شاید هم گندم را
و مرا به نزول انسان از بهشت
محکوم می نمایند بعد از خوردن گندم
و یا شاید سیب
چشمان شان باز گردید
مرا دیدند
مرا در برگ ها پیچیدند /مرا پیچیدند در برگ ها
تا شاید
راه نجاتی را از معصیتم پیدا کنند
* نسل انسان زاده منست
من
حوا
فریب خوردۀ شیطان
و می گویند
که درد و زجر انسان هم /زاده منست / زاده حوا
که آنان را از عرش عالی به دهر خاکی فرو افکند
* شاید گناه من باشد
شاید هم از فرشته ای از نسل آتش
که صداقت و سادگی مرا
به بازی گرفت و فریبم داد
مثل همه که فریبم می دهند
اقرار می کنم
دلی پاک
معصومیتی از تبار فرشتگان
و باوری ساده تر و صاف تر از آب های شفاف جوشنده یک چشمه دارم
* با گذشت قرن ها
باز هم آمدم
ابراهیم زادۀ من بود
و اسماعیل پروردۀ من
گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان که موسی را در دامنش پرورید
گاهی مریم عمران، مادر بکر پیامبری که مسیح اش نامیدند
و گاه خدیجه، در رکاب مردی که محمد اش خواندند
* فاطمه من بودم
زلیخای عزیز مصر و دلباخته یوسف هم /من بودم
زن لوط و زن ابولهب و زن نوح
ملکه سبا
من بودم و
فاطمه زهرا هم من
* گاه بهشت را زیر پایم نهادند و
گاه ناقص العقل و نیمی از مرد خطابم نمودند
گاه سنگبارانم نمودند و
گاه به نامم سوگند یاد کرده و در کنار تندیس مقدسم
اشک ریختند
گاه زندانیم کردند و
گاه با آزادی حضورم جنگیدند و
گاه قربانی غرورم نمودند و
گاه بازیچه خواهشهایم کردند
* اما حقیقت بودنم را
و نقش عمیق کنده کاری شده هستی ام را
بر برگ برگ روزگار
هرگز
منکر نخواهند شد
* من
مادر نسل انسان ام
من
حوایم، زلیخایم، فاطمه ام، خدیجه ام
مریمم
من
درست همانند رنگین کمان
رنگ هایی دارم روشن و تیره
و حوا مثل توست ای آدم
اختلاطی از خوب و بد
و خلقتی از خلاقی که مرا
درست همزمان با تو آفرید
بیاموز
که من
نه از پهلوی چپ ات
بلکه
استوار، رسا و همطراز
با تو
زاده شدم
بیاموز که من
مادر این دهرم و تو
مثل دیگران
زاده من
برگرفته از اینترنت ( نویسنده ذکر نشده بود)
پندم داده بودی
نه امرم کرده بودی که سپید بمانم.
اما تا به خودم آمدم
دستهایم سیاه و تیره بود
حال که نه مار به خاطرم بود
نه شیطان ونه سیب.
یادم می آید آنروز در مسجد شجره
گفتند می بخشی و فراموش می کنی.
گفتند پاک و سپید می شوم.
دستهایم را نگاه کردم:
پاک پاک سپید سپید
حال که هم مار به خاطرم بود
هم شیطان
هم سیب!!!!!!!!
دارم غر می زنم
می گم دلم می خواست بیشتر بازی دلفین هارو تماشا می کردیم.
باید قایق رو متوقف می کردیم تا من سیر دریارو نگاه کنم.
قایقران می گه: اونوقت سیر می شدی و دیگه نمیومدی ولی اینجوری یه خورده که بگذره دوباره دلت می خواد برگردی.
یاد تو می افتم.
یادته می گفتی اگه خبلی عکس و فیلم از یه سفر داشته باشی دلت نمی خواد دوباره اونجا رو تجربه کنی.یه جور حس سیری و کافی بودن به مغزت مخابره می شه.
احساس می کنی برای تجدید خاطره مه قشنگ ماسوله باید عکسا و فیلماتو نگاه کنی اما در غیر این صورت زمان که بگذره احساس نیاز به تجدید خاطره پیدا می کنی. اونوقت دوباره بلند می شی می ری و توی اون هوا نفس می کشی...
آقای محترم
من احساس نیاز به تجدید خاطره جنابعالی دارم.
حالا چکار کنم؟؟!!!
----------------------------------------------------
به خودم گفتم باید یه چیزی بنویسم
مثل :ممنون که اومدی ممنون که یادت بودوقتی میگم من یه چیزی رو میخوام یعنی می خوام.
دفعه پيش كه در كوچه پس كوچه هاي زندگي گم شده بودم با خودم عهد كرده بودم كه اگر بيابمت رهايت نخواهم كرد.
گفته بودم دستهايت را محكم مي گيرم و هر كجا كه بروي مي آيم هر كجا كه با شي خواهم بود.
هر كه را دوست بداري دوست خواهم داشت و هر كه را دشمن بداري دشمن.
اما نمي دانم نمي دانم كجاي قصه از دستان تو جا ماندم.
نمي دانم در كدام لحظه حيات جاي پا ها يت را گم كردم.
حالا هي مي گردم هي مي گردم اما پيدايت نمي كنم.
مي دانم كه مي داني چه سخت است نداشتن تو
نه حتي دور بودن از تو
مي شود يك لطفي در حقم بكني ؟؟ مي شود تو پيدايم كني؟
اصلا مي شود اينبار تو دستم را رها نكني؟
مي دانم خواسته زيادي است اما مي شود ......
من آنقدر شيطان و بازيگوشم كه حواسم به هيچ چيز نيست مي شود تو حواست به من باشد؟
راستش فكر مي كنم سر به مهرترين آدمها هم اگر تو نگاهشان نداري با نيروي گريز از مركز انسان بودن به دوردست ها پرتاب مي شوند.
مي شود.؟؟؟
دکتر شریعتی می گوید اگر از خدا بخواهی آنگونه که کودکی از پدرش می طلبد بی توجه به شدنها و نشدنها بی توجه به داشتنها و نداشتنها از شما دریغ نخواهد کرد.
پس من از تو می خواهم من از تو می طلبم به درگاه تومی آیم گردنم را کج می کنم و نگاهم را به تو می دوزم.
دست دراز می کنم به سوی تو و از تو می خواهم.
خسته و وامانده
دست شسته از همه چیز و همه کس
همه کس
همه کس
نه نمی توانی مرا رد کنی نمی توانی به من بگویی نمی شود. چون من به جز تو کسی ندارم.
به جز تو چه کسی می تواند به من پاسخ دهد اصلا من چه کس دیگری را می شناسم.
یا مجیب من لا مجیب له
یا حبیب من لا حبیب له
یا شفیع من لا شفیع له
برگشتن به گذشته ممکن نیست اما میشه بعضی چیزهارو برگردوند.
فکر می کنم که باید برگردم.

عشقت زخاطرم رفت با خاطرات ديروز
چيزي نمانده از تو
, من پاك پاكم امروزاز ياد برده ام من
, هرچيز بين ما بوداز ياد برده ام من
,هر چه زتوبه جا بودحتي نمانده نامت بر بستر خيالم
مي جويمش كه گهگاه چيزي نهفته دارم
چيزي به خاطرم هست لبخند مي زدي تو
انگار شاخه اي گل پيوند مي زدي تو
آري به خاطرم هست گفتي هميشه هستي
گفتي نترس عشقم گفتي و عهد بستي
گفتي نمي روي نه
, حتي براي مردنگفتي گسستني نيست اين رشته توومن
گفتي خداي ما را تصميم ديگري نيست
بايد به دستش آورد عشق آيتي الهيست
تصوير دارم از تو
, تصوير چهره اي شادتصوير آنكه مي گفت من عاشقم چو فرهاد
تصوير آن كسي كه ميگفت مست مستم
تصوير آنكه مي گفت من تا هميشه هستم
تصوير مبهمي از لبخندهاي مرموز
آن مهرباني محض با حرفهاي پرسوز
تصوير چشمهايي از جنس جادوي نور
آن شعرهاي شيرين زيبا و گرم و پرشور
يك برگ ديگر اينجاست با خاطرات غمگين
يك سايه روشن تلخ با لحظه هاي سنگين
تصويري از من وتو يك روز
, يك دوراهيرفتن گسستن از عشق روزي پر از سياهي
تصوير نيمه خيسي از چشمهاي روشن
تصوير روشني نيست من بي توام تو بي من
من گريه مي كنم تو لب ميفشاري از غم
از پشت دود سيگار چشمان خيس و مبهم
تو مي روي تو بي من
, ما مي شويم بي همچيزي نمانده از تو
, نامت چه بود عشقم؟؟؟۴ بهمن ماه ۱۳۸۷

حالم خيلي خوبه وهمه چي روبراهه .زندگي بر وفق مراده آسمون خوشرنگ و ابيه وپاييز عزيزم مثل هميشه قشنگ و دوست داشتنيه
...اما همه اينا بهونه ست قصه چيز ديگه ايه
وقتي فكرشو مي كنم مي بينم که قصه چیز دیگه ایه
چيدمان آدمها و وقايع اطرافم منو به يه سمت هدايت مي كنه
هر جور كه فكر مي كنم نمي تونم جور ديگه اي تعبيرش كنم
من و خدا آشتی کردیم.
دلم تنگ است
دلم براي دستهاي تو تنگ شده
دلم براي آغوش تو تنگ شده
دلم براي بوسه هاي تو تنگ شده
دلم براي رويايي كه تو را داشت تنگ شده
دلم برايت تنگ شده ...