
عشقت زخاطرم رفت با خاطرات ديروز
چيزي نمانده از تو
, من پاك پاكم امروزاز ياد برده ام من
, هرچيز بين ما بوداز ياد برده ام من
,هر چه زتوبه جا بودحتي نمانده نامت بر بستر خيالم
مي جويمش كه گهگاه چيزي نهفته دارم
چيزي به خاطرم هست لبخند مي زدي تو
انگار شاخه اي گل پيوند مي زدي تو
آري به خاطرم هست گفتي هميشه هستي
گفتي نترس عشقم گفتي و عهد بستي
گفتي نمي روي نه
, حتي براي مردنگفتي گسستني نيست اين رشته توومن
گفتي خداي ما را تصميم ديگري نيست
بايد به دستش آورد عشق آيتي الهيست
تصوير دارم از تو
, تصوير چهره اي شادتصوير آنكه مي گفت من عاشقم چو فرهاد
تصوير آن كسي كه ميگفت مست مستم
تصوير آنكه مي گفت من تا هميشه هستم
تصوير مبهمي از لبخندهاي مرموز
آن مهرباني محض با حرفهاي پرسوز
تصوير چشمهايي از جنس جادوي نور
آن شعرهاي شيرين زيبا و گرم و پرشور
يك برگ ديگر اينجاست با خاطرات غمگين
يك سايه روشن تلخ با لحظه هاي سنگين
تصويري از من وتو يك روز
, يك دوراهيرفتن گسستن از عشق روزي پر از سياهي
تصوير نيمه خيسي از چشمهاي روشن
تصوير روشني نيست من بي توام تو بي من
من گريه مي كنم تو لب ميفشاري از غم
از پشت دود سيگار چشمان خيس و مبهم
تو مي روي تو بي من
, ما مي شويم بي همچيزي نمانده از تو
, نامت چه بود عشقم؟؟؟۴ بهمن ماه ۱۳۸۷

حالم خيلي خوبه وهمه چي روبراهه .زندگي بر وفق مراده آسمون خوشرنگ و ابيه وپاييز عزيزم مثل هميشه قشنگ و دوست داشتنيه
...اما همه اينا بهونه ست قصه چيز ديگه ايه
وقتي فكرشو مي كنم مي بينم که قصه چیز دیگه ایه
چيدمان آدمها و وقايع اطرافم منو به يه سمت هدايت مي كنه
هر جور كه فكر مي كنم نمي تونم جور ديگه اي تعبيرش كنم
من و خدا آشتی کردیم.
دلم تنگ است
دلم براي دستهاي تو تنگ شده
دلم براي آغوش تو تنگ شده
دلم براي بوسه هاي تو تنگ شده
دلم براي رويايي كه تو را داشت تنگ شده
دلم برايت تنگ شده ...
وداع می کنم باتو
با تمام امیدها و آرزوهایت
با تمام قصه ها و غصه هایت
وداع می کنم باتو
که در تو بسیار گریستم و خندیدم
که در لحظه هایت شادمانی ها کردم
و سوگواریهی بر پای داشتم.
وداع می کنم
با تمامی لحظه هایت
با تمامی لحظه هایت
تو را رها می کنم
آنچنان که تمامی سالهای زندگیم را رها کرده ام.
و خودم را رها و در باد حس میکنم
بی هیچ تعلقی به خاطره ها.
می دانم
می دانم
که با خاطره های مختلف با لحظه های خوب و بد با گذشته و هر انچه و هر انکه در گذشته ام بوده این چنین هستم
اما باز رهایشان می کنم.
آنچیز که باید بماند خواهد ماند.
آنچیز که باید جای پایش را در روحم گذاشته باشد گذاشته است.
پس اینک خود را به آغوش تو می سپارم که تازه ای
که آمده ای تا لحظه های شادمان خویش را نثارم کنی!
که شادی و خوشبختی و بهروزی را در تو تجربه کنم.
خوش آمدی!
خوش آمدی!
باید فکرشو می کردی!
که وقتی به نبودنت عادت کنم
برگشتنت مشکل می شه!
باید فکرشو می کردی!

اگرچه مست شرابم مرا صدا بزنید
اگرچه پرتب و تابم مرا صدا بزنید
مرا رها بکنید از این اسارت تلخ
من از سلاله آبم مرا صدا بزنید
در این کویر منم سپرده تن به زمین
نداده دل به سرابم مرا صدا بزنید
نشسته ام به کویری که پرزبی برگیست
اگر چه خشک و خرابم مرا صدا بزنید
اگرچه تیره و تارم اگر چه بی نورم
نشسته ام که بتابم مرا صدا بزنید
تمام شب گشتم به جستجوی شفق
پی سپیده نابم مرا صدا بزنید
تمام چلچله ها ز خانه ام رفتند
مرا که رفته به خوابم مرا صدا بزنید
سکوت خواهم کرد صبور خواهم بود
اگرچه پرتب و تابم مرا صدا بزنید

گاهی وقتها لازم است برای یک عزیز از دست رفته سوگواری کنی!
سوگواری نه برای از دست رفته که برای از دست داده مفید است.
نمی دانم
نمی دانم چرا سوگواری من برای تو تمام نمی شود.
نمی دانم کدام تکه از تو در من جا مانده است
که قصه رفتن تو تمام نمی شود.
لباس مشکی عزایم را خیلی وقت است از تن دراورده ام
اما دلم هنوز سیاهپوش است.
و من منتظرم
منتظرم تا دوباره قلبم لبخند بزند.
چه گناه بزرگی!
شاید هرگز ندانی که چه آسان چه گناه بزرگی را مرتکب شدی
قلب من لبخند را از یاد برده است.
قلب من یخ کرده است
و من با تمام مهربانیهایم هم نمی توانم تو را ببخشم.
می بینی؟
می بینی اشکهای من تمام نمی شود
اشکهای من تمام نمی شود
سوگواری هنوز ادامه دارد...
دستهایت را فراموش کرده ام
چشمهایت را هم
صدای آرامت را
و زمزمه هایت را
اما زخم قلبم فراموش نمی شود
دردهایم فراموش نمی شوند
سوگواری هنوز ادامه دارد...
می چرخم
می چرخم
سرعت چرخشم را زیاد می کنم
می خواهم نیروی گریز از مرکز همه افکارم را ا زمن دور کند.
می خواهم به لحظه قبل از تو برگردم.
می خواهم در مسیر زندگیم تو را ندیده باشم.
نگریسته باشم
سوگواری نکرده باشم
می خواهم به لحظه قبل از تو برگردم.
درست به لحظه قبل از تو...
مثل همیشه با یک سلام آغاز شد
با یک حال شما چطور است
با یک دلم برایتان تنگ می شود.
مثل همیشه فقط یک کمی شیطنت بی ضرر وجود داشت .
کمی زیرکی زنانه
و کمی لبخند.
دیریست در دلم /جز چشمهای تو /نقشی نرسته است.
دیریست این دل کوچک /به جز تو را/ از یاد برده است..
دیریست نازنین
هر روز انتظار/هر روز خواهش بودن کنار تو /هر روز خواهش لمس تو و دستهای تو.
دیریست نازنین
یک اشتیاق کودکانه مرا مست می کند/احساس گم شدن /در چشمهای تو!
احساس روشن/ در تو فنا شدن/ از خود رها شدن.
دیریست نازنین...دیریست نام تو را مشق میکنم/ در لحظه های خود
باز کن پنجره ها را که نسیم
روز میلاد اقاقیها را جشن می گیرد و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است.
اندیشه هایم را پر می کنم از آرزوهای سبز
از امید های پایدار
از عشق
از نور
و به سویتان پرواز می دهم.
باشد که مهربانی و سلامتی و آرامش همراه همیشگیتان باشد.
رویا
که بگریم.
برای همین است
که این ماه
شعرهای فراوانی سروده ام.
مسئله
این است که
من ...
از کتاب چگونه غم جدایی را تحمل کنیم.
ملبا کولگرو و هارولد بلومو مفید
من سعی خودمو می کنم اما
جای خالی تو تو زندگیم پر نمی شه.
چشمای تو از من شناگر ماهری ساخته
دیگه تو هر چشمی غرق نمی شم!!!!!!
لبهای تو پر توقعم کرده
دیگه بوسه های هیچکس راضیم نمی کنه!
من سعی خودمو می کنم اما
جای خالی تو تو زندگیم پر نمی شه.
چه خاکی گرفته اینجا!!!!!!!!!!!![]()
مه میاد پایین.
مه میاد پایین.
ابر توی گوش زمین زمزمه های عاشقونه می خونه!
ولی زمین داره به حرفای خورشید فکر می کنه!!!
زمین به حرفای خورشید فکر می کنه!!!