- می دونین من آدم خوش شانسی محسوب می شم .
تازه خدا خیلی منو دوست داره. (چه از خود متشکر)![]()
همین چند ماه پیش بود که دو تا فرشته مهربون ( اونم از نوع بالدارش) رو سر راهم قرار داد.![]()
دو تا دختر مهربون و...( خوب بیشتر از این نمی تونم توضیح بدم )
این روزا برای اونا روزای مهم و سرنوشت ساز و در عین حال خاطره انگیزیه.
دعا کنین براشون بهترین ممکنها اتفاق بیفته .من که دعا می کنم
.
یادمه بچه که بودیم گاهی برای چیزایی که داشتیم به هم دق دلی می دادیم و دل همو می سوزوندیم.![]()
ببین من اینو دارم.ببین مامانم برام چی خریده...
بزرگترکه شدم دیگه هیچوقت هیچوقت دلم نخواست دل کسی رو بسوزونم.
هیچوقت هیچوقت
اما هنوزم حرفایی می زنم که گاهی وقتا ....
من گاهی وقتا دوست دارم در مورد بعضی چیزا حرف بزنم برا اینکه دلم می خواد: همه این تجربه هارو داشته باشن.
همه لذت ببرن.
همه عاشق باشن.
همه...
هر سال این موقعهای سال که می رسه یه حس توی من پررنگ می شه
یه حس که همیشه یه جورایی باهاش آشنا هستم .
حس کندن حس رها شدن.
دوباره این فکر توی من تکرار می شه که باید همه چیزوگذاشت و رفت. باید فرار کرد.
احساس می کنم که باید همه بندامو پاره کنم همه تعلقهامو رها کنم.همه چیزو بذارم و برم.
معمولا این موقعها یه مورد دیگه هم پیش می یاد : انگار طبیعت خونم می یاد پایین .انگار دلم برا سبزه ها و درختا تنگ می شه....
....
-همیشه آرزو دارم که یه جای دنج تو یه جنگل داشته باشم که هر از چند گاه وقتی این طوری می شم یه مدتی برم واونجا باشم.
می دونین این موقعها اگه دستم به جایی بند نباشه یه چند روزی مرخصی می گیرم و توی خونه واسه خودم می چرخم.
سعی می کنم همه چیزو مرتب کنم.
نوشته هامو / کتابامو / خاطره هامو / تصمیمامو /هدفهامو......
که چه شب گذشت بر منتظران ناشکیبت
دوست یا دشمن عزیز![]()
اون چیزی که شما بهش فکر می کنی من خیلی وقته ازش مطمئنم![]()
همه موجودات در اثر نیروی شگفت انگیزی که در درونشان وجود دارد به سوی هدف معینی در حرکتند که از آن به هدایت عامه تعبیر می شود.
اما من به یه جور هدایت عامه معتقدم که خیلی باشکوه و دوست داشتنیه.
من اعتقاد دارم که خدا خیلی بنده هاشودوست داره.
من اعتقاد دارم که خدا بنده هاشو رها نمی کنه.
من اعتقاد دارم که خدااز طرق مختلفی راهو به اونا نشون می ده.
من اعتقاد دارم که خدا گاهی از طریق آدمها یی که سر راهمون قرار می ده ما رو به سمت و سوی صحیح هدایت می کنه.
حتی یه وقتایی هست که جواب سوالای توبا یه کتاب یا... به دستت می رسه.
شاید غیر منطقی به نظر برسه ولی با همین دیدگاه همه موجوداتی که سر راهمون قرار می گیرن می شن یه کادو از طرف اون و این یعنی ...
حالا فکرشو بکنین که تو همین روزای عمومی یه روزای خاص هم وجود داشته باشه.
روزهایی که انگار خدا همه بنده هاشو رها کرده و فقط فقط به تو توجه داره.
همون روزایی که دوست عزیزت سر راه زندگیت قرار گرفت.
همون روزایی که عزیزترین کس زندگیت با یه اتفاق ساده وارد قصه تو شد.
همون روزایی که یه بلای بزرگ از سر تو و خونوادت دور شد.
همون روزایی که.....
نمی دونم ولی اگه فکر کنیم می بینیم که تو زندگی هممون این لحظه های استثنایی وجود داره.
شازده کوچولو پرسید: تو که هستی ؟چه خوشگلی!....
روباه گفت:
من روباه هستم.
شازده کوچولوبه او تکلیف کرد که بیا با من بازی کن.من آنقدر غصه به دل دارم که نگو...
روباه گفت:من نمی توانم با تو بازی بکنم. مرا اهلی نکرده اند.
شازده کوچولو پرسید:(اهلی کردن) یعنی چه؟
روباه گفت:(اهلی کردن) چیز بسیار فراموش شده ای است یعنی علاقه ایجاد کردن.....
-علاقه ایجاد کردن؟
روباه گفت:البته.
تو برای من هنوز پسر بچه ای بیش نیستی مثل صدها هزار پسر بچه دیگرو من نیازی به تو ندارم.تو هم نیازی به من نداری.من نیز برای تو روباهی هستم شبیه به صدها هزار روباه دیگر.ولی تو اگر مرا اهلی کنی هر دو به هم نیازمند خواهیم شد.تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود...
... اینجا اوقات به کسالت می گذرد.ولی تو اگر مرا اهلی کنی زندگی من همچون خورشید روشن خواهد شد.من با صدای پایی آشنا خواهم شد که با صدای پاهای دیگر فرق خواهد داشت. صدای پاهای دیگر مرا به سوراخ فرو خواهد برد ولی صدای پای تو همچون نغمه موسیقی مرا از لانه بیرون خواهد کشید.
...گندمزارها مرا به یاد هیچ چیز نمی اندازند و این جای تاسف است !اما تو موهای طلایی داری و چقدر خوب خواهد شد آن وقتی که تو مرا اهلی کرده باشی !چون گندم که به رنگ طلاست مرا به یاد تو خواهد انداخت.آن وقت من صدای وزیدن باد را در گندم زار دوست خواهم داشت...
روباه ساکت شد و مدت زیادی به شازده کوچولو نگاه کرد.آخر گفت : بی زحمت مرا اهلی کن!
شازده کوچولوپرسید:برای اینکار چه باید کرد؟
روباه در جواب گفت: باید صبور بود.تو اول کمی دور از من به این شکل لای علفها می نشینی.
من از گوشه چشم به تو نگاه خواهم کردو تو هیچ حرف نخواهی زد.زبان سر چشمه سوءتفاهم است.ولی هر روز می توانی قدری جلوتر بنشینی.
فردا شازده کوچولو باز آمد.
روباه گفت:
بهتر بود به وقت دیروز می آمدی .تو اگر مثلا هر روز ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه به بعد کم کم خوشحال خواهم شد و هر چه بیشتر وقت بگذرد احساس خوشحالی من بیشتر خواهد بود.سر ساعت چهارنگران و هیجان زده خواهم شد و آن وقت به ارزش خوشبختی پی خواهم برد.ولی اگر در وقت نامعلومی بیایی دل مشتاق من نمی داند کی خود را برای استقبال تو بیاراید....
از کتاب شازده کوچولو
با کمی اغراق
می تونم بگم من عاشق این کتابم.و... بار خوندمش.