می گن گوزن حیوون نجیب و فوق العاده ایه.
میگن اون یه عادت عجیب داره: گاهی وقتا هوس می کنه مار بخوره!
وقتی مار می خوره سم مار وارد بدنش می شه و اون طبق غریزه می دونه که نباید آب بخوره چون خوردن آب باعث پخش شدن سم توی بدنش می شه.
این جریان چند روز طول می کشه و گوزن مسموم و تشنه شروع می کنه به ناله کردن و زوزه کشیدن که سرخپوستها بهش می گن آواز سنگین گوزن.
بعد از این چند روز ماده ای از کنار چشمهای اون ترشح می شه که سرخپوستها ازش به عنوان قویترین داروی مار گزیدگی استفاده می کنن.
هرچیز که من را نکشد مرا نیرومندتر خواهد کرد....
بگذار صادقانه بگویم که هیچگاه بی من نبوده ای
بی تو نبوده ام
بگذار صادقانه بگویم که دستهام
با لمس صورت تو سبز می شود
همراه تو تا اوج می رود
پر نور می شود.
بگذار صادقانه بگویم که عشق را
در عمق چشمهای تو صد بار دیده ام.
من این گل زیبا و پاک را
صد بار چیده ام
بگذار صادقانه بگویم
که عاشقم.
فکر کنم هر بادبادکی یه روز تصمیم بگیره که بندشو رها کنه از صاحبش که اینقده دوستش داره دل بکنه و به سمت خورشید پرواز کنه.
فکر کنم همه بادبادکایی که پرواز می کنن می دونن که اون بالا چه خبره!
کی بود تصمیم خودمو گرفتم نمی دونم.
قیچی رو برداشتم و شروع کردم به بریدن به قطع کردن.
اولش سخت بود اولش دردم می اومد.
اما بعد سرعتم بیشتر شد و دردهام کمتر....
تموم شد
دیگه هیچ بندی نمونده
دیگه می تونم پرواز کنم.
می تونم تا خود خورشید برم.
یاد مینای سینوحه می افتم.ولی باید رفت.
توی موندن هیچ حسی نیست
حتما اون ور دیوار یه چیزایی هست...
حتما اون ور دیوار یه چیزایی هست...
ماه شوال اومد
...از همین الان دلم برا شبای ماه رمضون تنگ می شه
!!!!!!!!دلم تنگه
...دلم خیلی تنگه
...مثل رفتن یه عزیز می مونه:تنها کاری که می تونی بکنی انتظاره
.فقط انتظار
...چیزی جدید نیست
من راه می روم و حرف می زنم
احساس می کنم
لبخند می زنم
آواز خواندنم مثل گذشته هاست
من گوش می کنم
من فکر می کنم
چیزی جدید نیست
رفتارهای من در پیش دیگران
فرقی نکرده است
در قصه هایشان همخانه می شوم
با خنده هایشان لبخند می زنم
یا غصه می خورم با دردهایشان
چیزی جدید نیست
اما غمی غریب
در عمق سینه ام احساس می شود
انگار نیمه ای
از ذهن و جان من
گم گشته مرده است
انگار سینه ام
خالی است بیصداست
انگاردر دلم
حسی شبیه مرگ
همخانه می شود
انگار نیستم
انگار رفته ام
انگار مرده ام
حس حضور من از دست رفته است.
هر صبح یک سبد یاس و بنفشه را
همراه با نسیم به خانه می برم
هر صبح باغ را
با لحظه های سبز آغشته می کنم
هر صبح با دلی
آکنده از امید لبخند می زنم
تنها به این امید
که اضطرابها
که این فضای تلخ
از دل برون رود
اما نمی رود
من سعی می کنم
دنیای کوچکم
غرق بهار و نور
غرق خدا شود
اما نمی شود
انگار همتم از دست رفته است.
پوزش می طلبم.
معذرت می خواهم.
از نقش چشم و ... هایم پوزش می طلبم.
از هر آنچه گفتم پوزش می طلبم.
دیروز دریافتم:
دیروز فهمیدم:
چیزی جز تو نیست.
کسی جز تو نیست.
آی آنکه جز تو کسی نیست
از اونجایی که سیب ممنوعه (دخترمو می گم) از پست قبلی من خیلی تعجب کرده بود لازم دونستم که در مورد یه موضوعی شفاف سازی کنم.(عجب دوره و زمونه ای شده که دختر آدمم از احوالاتش باخبر نیست.) ![]()
من گاهی برای اینکه رویاهای من را در فهرست وبلاگهای به روز شده قرار بدهم یک نقطه پست می کنم.![]()
(خوب چی بگم می کنم دیگه)
البته من بعدا این نقطه رو حذف می کنم که این بار به علت مشکلاتی که با بلاگفا داشتم و اینکه سرم خیلی شلوغ بود نتونستم این کارو بکنم.
بعد من نمی دونم چرا دوستهای من بدو بدو برا اون نقطه کامنت می ذارن.!!!!!!![]()
و این بود انشای من در مورد پست یک نقطه ای![]()
مثل نگاه کردن به تصویر سه بعدی می مونه
!عشقو می گم
!اولش ممکنه سخت باشه
یا ممکنه اونو با حسهای دیگه اشتباه کنی
.اما وقتی یکبار یاد گرفتی
دیگه نمی تونی جور دیگه ای به هستی نگاه کنی
داشتم فکر می کردم می شه یکبار تورو دید و بعد جهانی بدون تو رو تصور کرد
!!!دیدم نمی شه
.اگه تو یکبار فقط یکبار تو زندگی کسی ظاهر بشی دیگه می شی نقش چشماش
.دیگه تو همه چیز هستی اون فقط تو دیده می شی
.فقط تو
.