این را بدان که مهر اینگونه می دمد
در انتهای شب
در لحظه ای شگفت
یک روز تن سپید
از عمق تیرگی
سر بر می آورد.
می گن: تاریکترین ساعت شب
زمان قبل از سپیده است.
اونوقت شب یلدا
بلندترین شب سال
می شه روز تولد ایزدمهر
می ترسم یه روز وقتی حواسم نیست اون پر چسبیده به گلوتو بکنم.
اونوقت زمین وزمان متوقف شه.
می ترسم یه روز تو رو از دست بدم.
اونوقت دیگه تو دنیا رنگ نباشه
¸ آسمون نباشه¸ زمین نباشه¸ رویا نباشه...لحظه خطرناک زندگی هرکس اون لحظه ای که دیگه رویایی نداشته باشه.
پر چسبیده به گلو یه یادگار از صمد بهرنگیه.وقتی بچه بودم.
وقتی عادت داشتم مثل جارو برقی هر کتابی رو که می بینم ببلعم.
یاد اون اطاق کوچیکه خونه مامانبزرگ.
یاد شبایی که اونجا می موندم.
عشق/شادی/ آرامش/ سلامتی/مسافرت/ مهربونی...
اینا چیزای خوبین.
یا حتی تنهایی/نفرت/دوری/هجر...
اما اون چیزی که ارزش واقعی اونارو تعیین می کنه میزان نیاز ما به اوناست.
گاهی اونقدر منتظریم که لذت دریافت هزار برابر می شه هزار برابر...

دستاشو باز می کنه و بهم اجازه می ده خودمو تو بغلش قایم کنم.
بهش می گم:
محکم بغلم کن.
اونقدر که از لرزیدن زمین نترسم.
اونقدر که از افتادن آدما نترسم.
اونقدر که هیچ دیوی نتونه منو با خودش ببره.
محکم بغلم کن.
اونقدر که هیچکی نتونه بین من و تو فاصله بندازه.
اونقدر که یه تیکه از تو بشم.
محکم بغلم کن.
دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود.پريشان شد وآشفته و عصباني.
نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سكوت كرد. آسمان وزمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سكوت كرد.به پر و پاي فرشته وانسان پيچيد،خدا سكوت كرد.
کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت کرد.
دلش گرفت وگريست و به سجاده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت :عزيزم اما يك روزديگر هم رفت.تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روزديگر باقيست. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.
لابه لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يک روز چه كارمي توان كرد...
خدا گفت:آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند گويي كه هزارسال زيسته،
است و آنكه امروزش را درنمي يابد، هزار سال هم به كارش نمي آيد.
وآن گاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.
او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد.
اما مي ترسيد حركت كند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت:وقتي فردايي ندارم،
نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يك مشت زنگي را مصرف
كنم.
آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد
زندگي را بوييدو چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند،مي تواند پا روي خورشيدبگذارد.مي تواند
..او در آن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به
دست نياورد اما
..اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد. كفش دوزكي
را تماشاکرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنهاكه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كردوخنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد وتمام شد.
او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او
در گذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود.
نویسنده:نامعلوم
منبع:ئی میل یه دوست
ما پیش از آنکه با تو
از عشق گفته باشیم
حرفی نگفته بودیم
شعری نخوانده بودیم
یا پیش از آنکه نامت
بر دل نشسته باشد
نقشی ندیده بودیم
راهی نرفته بودیم