خودت گفتی :
خودت گفتی: که مرا تنها نخواهی گذاشت.
خودت گفتی که اگر تو را صدا کنم بیشک به من جواب خواهی داد .
خودت گفتی که از رگ گردن به من نزدیکتری.
خودت گفتی که همیشه مرا می شنوی.
نمی توانم.
می شنوی؟
دیگر نمی توانم.
مدام این سوال توی ذهنم می پیچد نکند مرا ترک کرده باشی!
نکند تنهایم گذاشته باشی!
می نویسم سپید
یاد تو می افتم یاد قلبی که دوست می داردودوست می دارد و دوست می دارد.
یاد قلبی که سپید دوست می دارد.
می نویسم آبی
یاد تو می افتم : یاد آسمان , یاد پرواز ,یاد سبکبال بودن و پریدن.
می نویسم سبز
یاد تو می افتم : یاد سبزیها , یاد سبز خواستنها.
می نویسم ...
...
ز خویش می پرسم چگونه می شود هر چیز یادآور کسی باشد و بعد می فهمم حضور در نگاههای من است نه تک تک اشیا پیرامون.
سلام .احتمال می دم که خیلی از شماها این مطلب رو از دوستاتون دریافت کرده باشین.ولی با این همه اینقدر قشنگه که دلم می خواد مثل همه چیزای خوب باهاتون تقسیمش کنم.
با تشکر از نینای عزیزم
در رؤياهايم ديدم كه با خدا گفتگو مي كنم
خدا پرسيد: پس تو مي خواهي با من گفتگو كني؟
من در پاسخ گفتم : اگر وقت داريد
خدا خنديد : وقت من بي نهايت است
در ذهنت چيست كه مي خواهي از من بپرسي؟
پرسيدم : چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟
خدا پاسخ داد : كودكيشان
اينكه آنها از كودكي شان خسته مي شوند عجله دارند كه
بزرگ شوند
بعد دوباره پس از مدتها آرزو مي كنند كه كودك باشند
اينكه آنها سلامتي خود را ا ز دست مي دهند تا پول
به دست آورند
و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود
را به دست بياورند
اينكه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش
مي كنند
و بنابراين نه در حال زندگي مي كنند و نه در آينده
اينكه آنها به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز
نمي ميرند
و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز زندگي نكرده
اند
دست هاي خدا دستانم را گرفت
براي مدتي سكوت كرديم
و من دوباره پرسيدم : به عنوان يك پدر
مي خواهي كدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟
او گفت : بياموزند كه آنها نمي توانند كسي را وادار
كنند كه عاشقشان باشد
همه كاري كه مي توانند بكنند اينست كه اجازه دهند كه
خودشان دوست داشته باشند
بياموزند كه درست نيست كه خودشان را با ديگران
مقايسه كنند
بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي
عميقي در قلب آنان كه دوستشان داريم ايجاد كنيم
اما سالها طول مي كشد تا اين زخمها را التيام بخشيم
بياموزند كه ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را
دارد
كسي است كه به كمترين ها نياز دارد
بياموزند كه انسانهايي هستند كه آنها را دوست دارند
فقط نمي دانند كه چگونه احساساتشان را نشان دهند
بياموزند كه دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه
نگاه كنند اما آن را متفاوت ببينند
بياموزند كه كافي نيست كه فقط آنها ديگران را ببخشند
بلكه آنها بايد خود را نيز ببخشند
من با خضوع گفتم : از شما به خاطر اين گفتگو متشكرم
آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد فرزندانتان بدانند؟
خداوند لبخند زد و گفت
فقط اينكه بدانند من اينجا هستم
هميشه
من بیهوده می کوشم
از عشق تو بگریزم
ای همه هستی من
من از تو لبریزم....
چقدر این پر بودن از یکی رو دوسش دارم