هنرپیشه نقش اول زن می گه :
Maybe God has a bigger plan for me than I had for myself
اشکامو پاک می کنم.
دست می کشم روی صورتش و بهش می گم:
ولی بعضی از این برنامه ها بدجوری آدمو تکون می دن!
مثل یه نسیم خنک که با ورودش مهربونی رو مهمون دل آدم می کنه.
مثل روشنایی خیره کننده ته یه تونل که نوید روشنی رو می ده.
مثل هرچی چیز خوب تو دنیا هست.
وقتی نگاش می کنم آروم می شم.
انگار قلب سفیدش یه پری مهربونه که می تونه از دریچه چشماش منو سحر کنه و غصه هامو تبدیل به آرامش کنه.
انگار خدا یه فرشته برام فرستاده تا تو این روزای امتحان کمکم کنه.
انگار...
اونوقت وقتی می گم :دوستم نیست دخترمه آقای محمودی هنگ می کنه و ...
خوب دخترمه دیگه.!!!
توی مشتم می گیرمت!
محکم!
تا بتونم نگهت دارم .
اما مثل دونه های کوچولوی شن از لای انگشتام فرار می کنی و می ری .
مشتمو وا نمی کنم .
می دونم یه تکه هایی از تو نتونستن خودشونو از من جدا کنن.
اینو می دونم چون جای خالی تکه هایی از خودمو حس می کنم .
به چشمانم می آموزم.
تورا از یاد بردن را
به دستانم می آموزم.
تورا از یاد بردن را
...
می پرسه : چته ؟ چرا قیافت این شکلی شده؟
می گم : تا حالا دیدی پونز یه طرف یه پوستر روی دیوار کنده بشه؟
می گه :خوب؟
می گم : الان من هر چهار تا پونز زندگیم کنده شده!
نگام می کنه و هیچی نمی گه.
نگاه میکنم و هیچی نمی گم.