باید فکرشو می کردی!
که وقتی به نبودنت عادت کنم
برگشتنت مشکل می شه!
باید فکرشو می کردی!

اگرچه مست شرابم مرا صدا بزنید
اگرچه پرتب و تابم مرا صدا بزنید
مرا رها بکنید از این اسارت تلخ
من از سلاله آبم مرا صدا بزنید
در این کویر منم سپرده تن به زمین
نداده دل به سرابم مرا صدا بزنید
نشسته ام به کویری که پرزبی برگیست
اگر چه خشک و خرابم مرا صدا بزنید
اگرچه تیره و تارم اگر چه بی نورم
نشسته ام که بتابم مرا صدا بزنید
تمام شب گشتم به جستجوی شفق
پی سپیده نابم مرا صدا بزنید
تمام چلچله ها ز خانه ام رفتند
مرا که رفته به خوابم مرا صدا بزنید
سکوت خواهم کرد صبور خواهم بود
اگرچه پرتب و تابم مرا صدا بزنید

گاهی وقتها لازم است برای یک عزیز از دست رفته سوگواری کنی!
سوگواری نه برای از دست رفته که برای از دست داده مفید است.
نمی دانم
نمی دانم چرا سوگواری من برای تو تمام نمی شود.
نمی دانم کدام تکه از تو در من جا مانده است
که قصه رفتن تو تمام نمی شود.
لباس مشکی عزایم را خیلی وقت است از تن دراورده ام
اما دلم هنوز سیاهپوش است.
و من منتظرم
منتظرم تا دوباره قلبم لبخند بزند.
چه گناه بزرگی!
شاید هرگز ندانی که چه آسان چه گناه بزرگی را مرتکب شدی
قلب من لبخند را از یاد برده است.
قلب من یخ کرده است
و من با تمام مهربانیهایم هم نمی توانم تو را ببخشم.
می بینی؟
می بینی اشکهای من تمام نمی شود
اشکهای من تمام نمی شود
سوگواری هنوز ادامه دارد...
دستهایت را فراموش کرده ام
چشمهایت را هم
صدای آرامت را
و زمزمه هایت را
اما زخم قلبم فراموش نمی شود
دردهایم فراموش نمی شوند
سوگواری هنوز ادامه دارد...
می چرخم
می چرخم
سرعت چرخشم را زیاد می کنم
می خواهم نیروی گریز از مرکز همه افکارم را ا زمن دور کند.
می خواهم به لحظه قبل از تو برگردم.
می خواهم در مسیر زندگیم تو را ندیده باشم.
نگریسته باشم
سوگواری نکرده باشم
می خواهم به لحظه قبل از تو برگردم.
درست به لحظه قبل از تو...