پندم داده بودی
نه امرم کرده بودی که سپید بمانم.
اما تا به خودم آمدم
دستهایم سیاه و تیره بود
حال که نه مار به خاطرم بود
نه شیطان ونه سیب.
یادم می آید آنروز در مسجد شجره
گفتند می بخشی و فراموش می کنی.
گفتند پاک و سپید می شوم.
دستهایم را نگاه کردم:
پاک پاک سپید سپید
حال که هم مار به خاطرم بود
هم شیطان
هم سیب!!!!!!!!